
نه از خودم، که این بار از فریدون مشیری:
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم،خفقان!
من به تنگ آمده ام،از همه چیز
بگذارید هواری بزنم:
آی!
با شما هستم!
این درها را باز کنید!
من به دنبال فضایی می گردم:
لب بامی، سر کوهی،دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم.
آه!
می خواهم فریاد بلندی بکشم
که صدایم به شما هم برسد!
من به فریاد،
همانند کسی
که نیازی به تنفس دارد،
مشت میکوبد بر در
پنجه می ساید بر پنجره ها،
محتاجم.
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا باید این داد کند
از شما (ـخفته چندـ!)
چه کسی می آید با من فریاد کند؟
به نام خدا
سلام! ؛
نشسته در
هوای خیس تخم مرغ
درون زرده ی کثیف تخم مرغ رنگی ام
در انتظار
می کُشم
تمام خاطرات خوب سال های کهنه را
و خون قرمز دو ماهی سفید،
تمام سفره را سیاه می کند
که انتظار
می کشِم
تمام فال های یک زن سفید بخت،
که پشت چادر سیاه
تمام روزهای سال ماه گاو را
رقم زده
نشسته در
هوای خیس اصفهان
درون زرده ی کثیفِ...

"دست بردار ازین در وطن خویش غریب..."
نام خطوط ملّی هوایی ایران، ایران ایر است. فکر کنم این هزارمین پروازِ من با این خطوط باشد، که این بار باید مأمور گینس را با خودم ببرم تا این رکورد "هزار پرواز با خطوط ایران و هنووووز زنده"ی من را ثبت کند!
از پرواز می ترسم.
از اوج گرفتن می ترسم، از در هوا معلّق شدن هم. اصلا از ارتفاع می ترسم. کلاً از پرواز حالم به هم می خورد، شاید به همین دلیل باشد که وقتی به فرودگاه نه چندان قشنگ و مجهّز رم رسیدیم، به "دستشویی" پناه بردم.
قرار نیست سفرنامه بنویسم، قرار نیست بنویسم در رم "..رفتیم چشمه ی تره وی، جای خوبی بود!"،
دلم نمی خواهد بنویسم از ونیزی که "مست در سرگردانی خود"، از دیزنی لند و بازگشت به اصل خود!، و دلم نمی خواهد تمام ثانیه های پاریس را برایت مثنوی هفتاد من کاغد کنم.
پاریسی که من دوست دارم، پاریس عکس گرفتن و بای بای کردن خوشحالانه از بالاترین نقطه ی برج ایفل نیست، که ترس از ارتفاعیست که نکند شبیه پرنده ها بشوم و ...،
پاریس من splashing out نیست توی چامپس الیزه (که به غلط شانزه لیزه می خوانیمش)، مرد تنهاییست که از اوّل آن جا تا سر لادیفانس را مثل موش آب کشیده باران خورده گریه می کند و هی سرما می خورد، پشت شیشه های بخارنگرفته ی آن همه مغازه ی گران.
حال جیغ و دادهای معمول (!) در دیزنی لند و لذّت بردن از دنیای سه بعدی تخیّلاتش توی سینماهای سه بعدی و ترن های پرسرعت و بازی های پر از هیجانش را ندارم، و فقط دلم می خواهد به قبرستان پرلاشز (به قول فرانسوی ها: پق لاشز!) پناه ببرم و روی قبر صادق هدایت، برای هزارمین بار –بی توجّه به نگاه های متعجّبانه ی پاریسی ها- با تراژدی داش آکل های بدبخت و مرجان های بی احساس اشک بریزم.
اصلا اهل خاطره تعریف کردن نیستم،
چون برای هیچ کس اصلا مهم نیست توی پیاتسه اسپنیا ( به زبان ایتالیایی، یعنی پلّه های اسپانیا، گران ترین محلّه ی کلّ اروپا که در وسط رم قرار دارد و برای خرید ،که عموماً بازیگران و سلبریتی های هالیوود از آن جا خرید می کنند، مثلاً جایی که کت و شلوار شان پن را درست کرده بود را زیارت کردم!)،من را با بازیگر میلیونر زاغه نشین اشتباه گرفتند،
در حالی که اصلا شبیه به آن پسرک نبودم و نیستم،
و هی با طرفدارانم عکس گرفتم و هی روی کیف پول ها (و حتّی کف دست ها!) امضاء کردم، و سؤال های آن ها را در مورد زندگی خصوصیم و برنامه ی آینده ام جواب دادم و تقریبا تمام شایعه ها را تأیید کردم و... (خدا من را ببخشد!). و یا این که در ایستگاه ناسیون، وقتی داشتم می رفتم پرلاشز، توی راه با یک دختر آشنا شدم که از من پرسید می خواهی سر قبر چه کسی بروی ؟ (نقشه ی قبرستان پرلاشز دستم بود و داشتم دنبال قبر صادق می گشتم!) و نگفتم صادق هدایت، که گفتم مارسل پروست! و او هم گفت می خواهد برود پرلاشز و می توانیم با هم برویم، ولی وقتی فهمیدیم که 4 سال از من بزرگ تر است، مودّبانه با هم خداحافظی کردیم،
و یا چطور می توانیم برایتان بگویم از شب بیداری های من و فرنود فرجی–همسفر عزیز- و بحث های بی هدف و مسخره در مورد "1" و "2" و "3"، در مورد مهاجرت به استرالیا و کانادا، لیدو و مول اند روژ و لایف استایل ایرانی، شوپن (با شان پن بازیگر که اشاره شد، فرق دارد، این یکی پیانیست است!) و موزارت و بتهوون و ویوالدی و موریس، و یا با حمیدرضا (دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران) در مورد یوتو و باب دیلن و لینکین پارک و قس علی هذا!
نـــ/می نویسم برایتان از کلیسای قلب مقدّس در رم که سر یک تپّه بود و من و فرنود دیوانه وار 400 پلّه را با هم مسابقه گذاشتیم و بالا دویدیم! و یا نمی توانم بنویسم از کلیسای نوتردام در پاریس و گوژپشتی که داشت زیر میز چریتی اند دونیشنز کلیسا گریه می کرد...
...2 تا آسانسور سوار شده ایم، چند پلّه ی دیگر بالا بروم می رسم به بالاترین نقطه ی ایفل. یک اتاق دایره ای شکل، که دور تا دور آن را ال.سی.دی گذاشته اند و دور تا دور، با توجّه به سمت های جغرافیایی، هر جا که رویتان به سمت یکی از کشورهای دنیا قرار بگیرد، ال سی دی برایتان اسم شهر، پرچم کشور و فاصله تان تا آن جا را نشان می دهد.آن جا اوّل نوشته شده بود "تهران، 4627 کیلومتر"،
صفحه کم کم محو شد
"اصفهان، چهارهزار و تقریبا هشتصد ،نهصد کیلومتر!"... بعد دوباره محو شد نوشته ویک چیز جدید :"تا خانه تان...خیلی راه!".... "تا خودت:...... پشت سرت را نگاه کن!"
دور زدم و پشت سرم را نگاه کردم،
روی ال.سی.دی نوشته شده بود "واشنگتن: 7263 کیلومتر!" ... "ماساچوست: دور و برهای 7500" پس آن جایی دختر؟ ... "بوستون: مثل اصفهان، خیلی راه. بلکه هم بیشتر".... "تا دانشگاه ام.آی.تی زیااااد راه!" دانشگاهی شدی مگر بچّه؟... "تا کالج ولسلی: خیلی بیشتر.... به اندازه ی یک عمر!" ... نوشته ها ناپدید شدند و خود خود ایفل رو به رویم ایستاد و گفت: "دلت چقدر برایش تنگ شده؟" و من گفتم :"هیچ!" و گفت "دروغ؟" و من سرتکان دادم و در دست های فلزّی ولی گرم و مهربان ایفل، گریه تر کردم و هی دست هاش محکم تر بغلم می کرد و چقدر بوی تو را می داد ...که نه! همه چیز بوی نرگس می داد و چقدر مثل تو نفس می کشید و هی دلداریم می داد و عجب روضه ای راه انداخته بودیم توی قلب اروپا... که خودم می خواندم و خودم گریه می کردم ، و توریست ها و ایفل و ال.سی.دی و حتّی دختران کالج ولسلی، و حتّی تر اصفهان و بوستون و کلّ مردم ینگه دنیا و حومه تماشاچی بودند، و تو... کجا بودی آن موقع؟ با صدای گرم فوق العاده ی خودت پرسید هنوز دوستش داری؟ گفتم شاید، گفت چقدر؟ گفتم به اندازه ای که یادش هستم. و بعد با هم خندیدیم.
نگهبان الجزایری برج همان موقع سر رسید و خنده ی ما را دید و گفت: می فهمم! و همه با هم لبخند زدیم و صفحه ی ال.سی.دی هی چیز می نوشت: ... "والّذین تدعون من دونه ی لا یستطیعون نصرکم و لا انفسهم ینصرون / و ان تدعو هم الی الهدی لا یسمعوا و تراهم ینظرون الیک و هم لا یبصرون..."... (و کسانی را که به جای او می خوانید ،نمی توانند شما را یاری کنند و نه خویشتن را یاری دهند. / و اگر آن ها را به هدایت فراخوانید، نمی شنوند ، و آن ها را می بینی که به سوی تو می نگرند، در حالی که تو را نمی بینند..." (197و 198، اعراف)
...زیر لب تکرار می کنیم: " و تراهم ینظرون الیک و هم لا یبصرون... و می بینی به سوی تو می نگرند، در حالی که تو را نمی بینند..." و بعد ال.سی.دی اذان می گوید و به جماعت نگهبان الجزایری برج، وضو از سند می گیریم و با کمک ال.سی.دی قبله را پیدا می کنیم و نماز می خوانیم... و توریست ها هی به ما ملحق می شدند و عجب مسجدی کرده بودیم ایفل را! و بعد از نماز می فهمیدم بوی نرگس را از زیر چادر دختری که...
"با توام! تند، جرش بده سرگرد"
تیرُ.. شلّیک؟ ، ستاره ی پژمرد
"نکشیدش! ولش بکن کفتار!"
-پس زمینه:صدای دف و سه تار-
"با منی؟" ناگهان فشنگ جا خورد
با تعجّب، نگاه افسرِ کرد ،
مثل "بُستان" تن تو را جنگید
-غیرتم هی به تخت می خندید...-
(وسط اصفهانِ سردرگم
قبله ی من سنندج است یا قم؟)
آسمان بعد دوباره قرمز شد تیربارها به راه افتادند
یک نفر زود ز چاله بیرون رفت صد نفر بعد به چاه افتادند
-بوی خون از میان شطّ و دنا- "بارالها! خدا! تو ادرکنا"
تا چهارپاره شد غزل برخاست و سماعید به سبک مولاتا
هشت سالِ تمام می جنگید هشت سال، تمام، فصلِ کوچ
توی گرمای سگ کشِ کارون بی پر و بال ،پنگون ها ...پوچ
خنده ی بی تفاوت سرگرد غرّش بعث توی خوزستان
"پنگوئن ها به راه افتادند"* از شلمچه، به سمت کردستان
آسمان بعد دوباره راه افتاد جای عکس ستاره... (ماه افتاد
یک به یک تند، کبوتران رفتند پنگوئَن از قبیله جا افتاد
روی ویلچر نشسته و گریان پنگوئن گریه می کند آرام
-پس زمینه:صدای قُل قلِ نفت- آخر فیلم... شکراً Uncle Sam !
* مصرعی از سیّد مهدی موسوی
ببخشید که این بار پست خیلی خیلی طولانی بود، یعنی طولانی تر بود و نامه ای هم داشت از من به خاتمی، که جا نشد (و یا به صلاح نبود!) که بگذارم. حالا هم وقت نمی کنم آن لاین بشوم، شاید ماهی 4 بار، که آن را هم دیگر نمی شوم.
فعلا خداحافظ همههههههه ی دوستان عزییییییییز.... تا 15 ماه دیگر! 15 ماه دیگر خیلی دور نیست، یعنی می شود تقریبا فردای روزی که کنکور می دهم! یعنی این وبلاگ به روز نمی شود تااااااااا فردا، یا حداکثر دو هفته بعد از روزی که کنکور دادم، یعنی 15 ماه دیگر! دعا کنید!
دارم می روم ، و خداحافظی می کنم با همه ی دوستانی که اینجا داشتم ،به ترتیب زمان آشنایی سید مهدی موسوی، آزاده بشارتی، صدیقه حسینی، نفیسه ی عزیز، پدرام قنبرلو، غزاله اصغری که واقعا به چشم برادری (!) دوستش دارم، فرنوشی که فکر کنم قهر است، مهرآسایی که دارد یک گوشه خر می زند، تینوی عزیییییییییز، سارا که عاشق نوشته هایش هستم و باید قدر خودش را بیشتر بداند، مهدی مطیع که دیر آمد و زود رفت، علیرضا با وضعیت پست مدرنش، پساخاله ی محترممان، امیلی که نمی تواند این ها را بخواند و حتّی "کسی که می دانم همه ی این ها را می خواند، ولی..."... می خواهم بنویسم از تنهایی هایی که قسمتش کردم با شما، وقت هایی که برایتان گذاشتم و گذاشتید
می ترسم بیشتر بنویسم ،گریه ام می گیرد، مرد گریه نمی کند.
دعا کنید برگردم با کلی خبر خوب، از کنکور و همه چیز! ۱۵ ماه دیگر...
خبر به روز رسانی را از اینترنت مدرسه می دهم
التماس دعا، یا علی!
افشین حیدری، کسی که خیلی هم بدبخت نیست!/
به نام خدا
-هشدار مهم! : این پست را با صدای بلند بخوانید، هم متن و هم شعر را؛ وگرنه نویسنده بدش می آید!-
این پست و حتی نظراتش، این بار تقدیم می کنم به دکتر امیر سیادت؛
که به سبک کتاب سبز: امیر با ادب و مهربان،
درسخوان و با احساس.

مثل وقتی هایی که باران می بارد، در هوای خشک اصفهان...
از این درخت تا آن درخت بیشتر از ده قدم فاصله نیست، من تا تو،یک دنیا فاصله...
دکتر شریعتی صدایش از پشت کتاب پاره اش ته پلاستیک سیاه می آید: "فاصله، فاصله است !چه فرقی می کند؟ ده متر یا... از این جا تا آمریکا چقدر راه است؟ :دی !"
حال ندارم جوابش را بدهم، ولی صدای بنیانگذار انقلاب را می شنوم: "آمریکا، شیطان بزرگ است... هیچ غلطی نمی تواند بکند... فاصله ی اینجا تا آمریکا، به اندازه ی فاصله ی سنگ است تا مجسّمه ی شیطان، رمی جمرات..."
"رمی جمرات؟" منتظر الزیدی، خبرنگار عراقی، با دهانی پر از خون لبخند می زند "اسعد ایامک یا روح الله!"
پدرم ،مادربزرگم، خاله ام، داییم، عمو و همه داد می زنند: "باز هم که داری سیاسی می نویسی"
سرخ می شوم، می خواهم بحث را عوض کنم، رو به منتظر الزیدی می پرسم:" چرا "اسعد" آن هم چه "ایّامی"؟ مگر چه خبر است؟"
یک عرب که تاحالا گوش ایستاده، جوابم را می دهد: اول ربیع الاول است. ربیع الاول یعنی بهار اول...
معلم عربیمان روی حرفش خط می کشد: بهتر است بگویی اولین بهار!
غزل، که صدایش در نمی آید، یا در می آید، ولی به گوش نمی رسد؛ سرش را زیر می اندازد و می پرسد: پس قصّه تان چه شد؟ قصّه ی هوای بارانی اصفهان...
-قصّه مان؟ چند نفرم مگر من؟ من فقط... فقط یک مفرد مذکر مخاطب هستم
تینو، کتاب اسامی شهدای انفال را می بندد و می گوید: "مفرد مذکّر مخاطب... ژیل! یادت می آید؟" و بعد انگار چیزی یادش می افتد... "مهم نیست..."
یادم رفت بگویم، تینو وقتی کتاب شهدای انفال را می بندد؛ و به گوشه ای پرتش می کند، یک بسیجی شیرجه می رود و توی هوا آن را قاپ می زند "شهید؟ ولی داشت روی زمین می افتاد ها..."
یک دور توی کتاب می زند، خط کردی را می شناسد، دوباره روی زمین می اندازدش، می گوید: "چه کسی به این جدایی طلب ها می گوید شهید؟" راهش را می کشد و می رود، بعد انگار یک چیز یادش میفتد: "راستی حیدری... از خاتمی چه خبر؟"
لب خند می زنم و می گویم: "تخریب می کنندش!" صدای ضبط شده ی خاتمی می آید: "زنده باد مخالف من!" می گویم "دارند اذیّتش می کنند" دوباره صدای خاتمی گوید: "در عاشقی گریزی نباشد ز سوز و ساز، ایستاده ام چو شمع، مترسان ز آتشم"
بسیجی داد می زند، سه دختر قائم شهری –که اضافه می کنم یکی از یکی خرخوان تر!- از صدای داد بسیجی وحشت می کنند، بسیجی تقریبا فریاد می کشد: "شمع؟ از اجناس ضالّه است، ولی هنگام والنتاین که یک رسم غربیدر..."
حروف چین حرفش را قطع می کند: غربی را باید از در جدا کنی! غربی را جدا بخوانی و در را جدا، یعنی باید "بید" در غربیدر را از کمر بشکنی...
مسئول ان.جی.اوی تعطیل حمایت از محیط زیست صدایش در می آید: کمر بید را بشکنی؟ بی رحم سنگدل فاندامنتالِ ...
نمی گذارم ادامه بدهد: بید... کمر بید را شکستید... چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم
غزل که دارد "انگار" گریه می کند تقریبا داد می زند: پس چه شد قصه ی ما؟
توی چشم هایش زل می زنم...
-این قصه ی من است، قصه ی بدبختی من...
تینو حرف نمی زند. امیر آن طرف را نگاه می کند. خواهر غزل روزنامه را روی صورتش می کشد که مثلا کاری به ما ندارد. رتبه ی هفتم کانون گریه می کند و توی دلش می گوید بازهم گند زدی. رجبی هنوز دارد سر قضیّه ی خاتمی می خندد. ارسلان داد می زند "دیوونه ای تو، 20 روز دیگه توی پاریسی، حالا میگی بدبختم؟ انقدر ناشکری بکن که خدا همه چیزرو ازت بگیره..."، هرا از سرما می لرزد و آه می کشد... محسن نامجو، آرام آرام 3/تارش را کوک می کند و زیر لب می خواند:" یک روز دو چشمم خیس، یک روز دلم چون گیس، بردار دگر بردار، بردار به دارم زن، از روی پل فردیــــــس، دریای خزر گردم، خواهی تو اگر..."، بسیجی چشم غره به او می رود و محسن نامجو ساکت می شود،
غزل آه می کشد
همه به طرف غزل نگاه می کنند، "همه" به او نگاه می کنند (یک ذرّه هم غیرتی نمی شوم!)
غزل داد می زند
-این قصّه ی عاشقانه ی من است... دیوونه، این قصّه ی عاشقانه ی من است...
همه مان خیس می شویم، -هر یک به دلیلی- همه خیس می شوند. غیر از من...
مثل وقتی هایی که باران نمی بارد... در هوای اصفهانی که اصلا خشک نیست...
از این درخت تا آن درخت بیشتر از ده قدم فاصله نیست،
من
تا
تو،
یک دنیــــــــــــــــــــــــــا
فاصله...
.... و بند بند دلم عاشقانه مرتد شد
نه!جای دل، همه گریه های بی حد شد
درون قصّه کسی بی دلیل غم میخورد
کنار قبر خودش، ناشیانه سم می خورد
کسی که چون تو نشد دیگران،خودم بودم
که "خودکشی نشدم،نه! شدم...شدم..." بودم
به ناتوانی بغض های بی کس سنگم
بی چشم های سراسر دروغ و بی رنگم
بپاش روی کثیفی، به روی من، "زمزم"
"چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم"
و بند بند دلم عاشقانه... زن خندید
و بید قصّه ی ما، در درون خود گندید
تمام شب با خود، در رقابتی بی برد
و بید ساکتِ "مَرد"ت درون خود پژمرد
و ذرّه ذرّه دلم در مطاف قبر بید
(مترسکی تنها، بی دلیل می رقصید)
جهان خلوت عشق، خود نماز امّیدست
قنوتِ عاشق بید، شاخه های خوابیده ست...
پیوست مهم تر ز متن، 5 روز از بعد از به روز رسانی:
از یک نقطه ی خاص به بعد
دیگر
هیچ بازگشتی
در کار نیست،
بایدبه این
نقطه
رسید ( کافکا)
دومین پیوست مهم تر از متن:
چمدانم را بستم به مقصدی که معلوم نیست.... میخواهد جمال مونالیزا در لوور باشد یا طعم کج برج پیزا...
سومین پیوست که از همه ی متن ها مهم تر است:
افشین حیدری دیگر نیییییییییست تا.... خیلی وقت دیگر! یعنی هر ۱۴ روز یکبار آن می شوم٬ هر ماه دوبار. دفعه ی بعد بیست و هفتم فروردین... تا آن موقع فعلا یا علی! (برمی گردم شاید با پست خداحاظی تا... همیشه! نه... تا همیشه نه تا ۱۵ ماه دیگر...)
باد ما را خواهد برد... کاری به عنوان مطلب نداشته باشید!
باد فعلا کنکور است!
به نام خدا

این نامه ای است از من به من؛ یک شاعر به یک شاعر، یک پدر به یک پدر.
نامه ای از یک شاعر که درونش خلأ است، یک من که خودش را فراموش کرده (گم کرده، دور انداخته)، یک پدر که در خودش شکسته.
[نامه نیست شاید، خوانشیست پست مدرن از خودی که بیخود شد، و بیخود که اینطور شده]
یک تکیه گاه برای دخترش، که خودش به دخترش تکیه می کند بعضی وقت ها (همیشه، طوری که هیچ کس نفهمند (همه می فهمند)) .
کسی که "حرف نزنـ!"د بهتر است، یک شاعر که فقط باید "نگاه کنــ!"د؛ آن هم نه طوری که بقیّه چشمانش را "ببینــ"ند. یک شاعری که باید با همه مهربان باشد. کسی که مردم یادشان می روند انگار او هم آدم است. کسی که آدم هست، خیلی هم هست، شاعر هست، خیلی هم هست، و حتی پدر هم هست، اما کسی تاحالا بهش تعارف نکرده که زودتر از او، وارد جایی شود.
*بوی گل نرگس می آید*
*تجربی می خوانم*
*اطلاعات اضافه: 1-سفت /soft/، یک جایی است پایین یک جای دیگر گل، که وسط تولید مثل پدید می آید
2- پروفاز اولین مرحله از میتوز است. میتوز یک نوع تقیسم سلولی است. دومین مرحله متافاز است. آنافاز سومین و تلّوفاز، چهارمین مرحله است.
3-نردبان دی. ان. ای حاوی اطلاعات وراثتی است.
4-پراش پرتوی ایکس ،روشی بود که به وسیله ی آن، موریس ویلکینز و روزالین فرانکلین از مولکول دی. ان. ای تصویر گرفتند و واتسون و کریک به وسیله ی تصویری که آن ها از مولکول دی.ان.ای گرفتند، مدلی برای آن در نظر گرفتند که باعث شدند همه ی آن ها (به جز روزالین فرانکلین) جایزه ی نوبل بگیرند. لازم به ذکر است فرانکلین، در سن 37سالگی بر اثر سرطان درگذشت.
5-نردبان دی.ان.ای پیچ دارد. گاهی وقت ها مو هم.*
[شعر جزء نامه است]
دلی که می جهدم ژن به صد پروفازم چو نردبان دی.ان. ای بیان کند رازم
که تاب نوکلئوتیدم، به پیچش مویت فدای زلف پریشت، ژنم، تنم، سازم
پراش پرتوی ایکست به دارِ...قالی من به عقده های درونم، به مغز خالی من
به یک غزل که ازاوّل به مرگ محکوم است به مردمی که حسودند به بازآلی من
به گریه های دلی پشت شعرهای مفت به آن حکایت تلخ دو نرگسِ بی سُفت /soft/
-پراش پرتویی ایکسی که بوی نرگس داشت...- به شاعری که حسود است به کفش های جفت...
دلی که می جهدم ژن به صد متافازم چو نردبان دی.ان. ای بیان کند رازم
که تاب نوکلئوتیدم، به پیچش مویت فدای زلف پریشت، ژنم، تنم، سازم
پراش پرتوی ایکست به دارِ...قالی من به عقده های درونم، به مغز خالی من
به یک غزل که ازاوّل به مرگ محکوم است به مردمی که حسودند به بازآلی من
به گریه های دلی پشت شعرهای مفت به آن حکایت تلخ دو نرگسِ بی سُفت /soft/
-پراش پرتویی ایکسی که بوی نرگس داشت...- به شاعری که حسود است به کفش های جفت...
دلی که می جهدم ژن به صد آنافازم چو نردبان دی.ان. ای بیان کند رازم
که تاب نوکلئوتیدم، به پیچش مویت فدای زلف پریشت، ژنم، تنم، سازم
پراش پرتوی ایکست به دارِ...قالی من به عقده های درونم، به مغز خالی من
به یک غزل که ازاوّل به مرگ محکوم است به مردمی که حسودند به بازآلی من
به گریه های دلی پشت شعرهای مفت به آن حکایت تلخ دو نرگسِ بی سُفت /soft/
-پراش پرتویی ایکسی که بوی نرگس داشت...- به شاعری که حسود است به کفش های جفت...
دلی که می جهدم ژن به صد تلوفازم چو نردبان دی.ان. ای بیان کند رازم
که تاب نوکلئوتیدم، به پیچش مویت فدای زلف پریشت، ژنم، تنم، سازم
پراش پرتوی ایکست به دارِ...قالی من به عقده های درونم، به مغز خالی من
به یک غزل که ازاوّل به مرگ محکوم است به مردمی که حسودند به بازآلی من
به گریه های دلی پشت شعرهای مفت به آن حکایت تلخ دو نرگسِ بی سُفت /soft/
-پراش پرتویی ایکسی که بوی نرگس داشت...- به شاعری که حسود است به کفش های جفت...
(که دلم میخواست در یک بیابان، تخته سنگ بودم ، و نه در شهر آدم؛ که شهر هر چه شهر شلوغ تر می شود، من بی کس تر، و هیچ کس نمی داند بی کسی در میان جمع چقدر سخت است.)
من؛
که دنیایم را به آخرتم فروختم
و آخرتم را به دنیایم.
از یک من، به خودش؛ کسی که فقط محل عبور است، مثل ریل، مثل آسمان حتّی (که پرنده های آهنی و غیرآهنی از آن عبور می کند)، و حتّی تر مثل دریا (که ماهی ها؛ جلبک ها؛ نفتکش ها و ناوهای جنگی از آن رد می شوند)، مثل راه آسفالتم (ماشین ها از رویم رد می شوند) ، یا راه خاکی ، یا راه زیرزمینی (برای موش کورها، ویا دزدها)؛ و یک راه مال رو حتی (که خرها از کنارم رد می شوند، پاهایشان درد نکند که از رویم رد نمی شوند. البته، خرند دیگر، نمی فهمند؛ سرشان می شد از روی خط راه می رفتند؛ نه از کنارش. نگران آن ها نباشید، کافی است آدم سوارشان کنید تا له شدن من (راه مال رو) را ببینید)
و...
مهم نیست چه هستم.
برای انسان های دیگر البته مهم است.
این نامه ای بود از خودم به خود؛
پس باید آن چه را که برای خودم مهم است را بنویسم،
آن چه که "دوست دارم" را...
...
[تجدید مطلع]
...
دوست داشتم. همین.
بسم الله الرحمن الرحيم

بوق هاي ممتد
زنگ هاي كشدار
دختران دم بخت و پسراني بيكار
شهر من پر شده از، صد ها صد كفتار
بوق، بوقِ ممتد
چرت هاي دم ظهر،
مشكل بي آبي،
مردمان ناراضي
خواهري غمگين و …
شهر من، در فرياد
بوق؛ بوق و آژير
بوق، بوق اشغال
…ذهن من مشغول است
(دختر من بسست
زنگ نزن!
پشت خط مي ماني…)
بوق هاي بي دليل
كلا زندگي تكراريست!
سلام ، همه ي عزيزان
بالاخره درست 12ساعت پيش با پررويي تمام و صبر مثال زدني من و بقيه ي بچه ها ي دوم تجربي،غول امتحانات را براي چندمين بار به درك واصل كرديم و ناگفته پيداست كه خودمان هنوز …به جهنم كه زنده ايم!
البته ،هرچقدر هم كه ما مشغول شاخ شكني و پوززني(! با عرض معذرت از تمام عزيزان بافرهنگ و روشنفكر!آخر اين بچه نمك نشناس است…) باشيم، غول …ببخشيد!رئيس جمهوركلا ما را با سهميه ي همينطوري ميفرسته جهنم و برميگردونه. چه شكلي؟ شما مشكل برق نداريد؟ تقصير خودتان است ديگر،هي صرفه جويي نكنيد تا ما هم هي انرژي هايمان را مي فرستيم به لبنان و فلسطين و هند و تركيه (كشور رومي!) تا كور شود هر آن كه نتوان ديد!
مشكل جديد سهميه بندي بنزين ،كه وقتي اعلام شد،پدر ما از خانه بيرون رفت و تاحالا اطلاع دقيقي از ايشان نداريم! سهميه ي ماشين پدر ما قطع شد و بايد با سهميه ي مادريمان هر 4نفرمان ارتزاق كنيم!انشاا.. همين را هم تا چند روز مي گيرند و كلا يكباره ماشين هايمان را هم بگيرند بفرستيم لبنان تا… بله ديگه!انشاا..
چرت و پرت بس است فعلا!
اول- بيوتن !!!
تيتر انتخابي من براي اين قسمت،نه حرف ركيك به مخاطب محترم (و ايضا! محترمه) مي باشد و نه سواد بنده نم كشيده كه بيخود، فرق بيوطن و بيوتن را ندانم
يك كتاب جديد از اميرخاني؛ قبلا اسمش را شنيده بودم توي حوزه هنري اصفهان،ولي با خواندن كتاب من او،آن هم فقط گزيده اي از كتاب، نظرم نسبت به او عوض شد:فوق العاده افتضاح! بازي هاي زباني شايد براي عامه ي مردم شق القمر باشد ولي من كه حداقل دو سال است با شعراي پست مدرن ارتباط دارم، احساس مي كنم اميررخاني من او شايد زبانش را وامدار اين عزيزان باشد
گذشت و ارديبهشت عزيز رسيد و من به همراه خانم بچه ها عازم طهران شديم (ناگفته نماند كه توي غرفه ي شاني دوروز منتظر آقاي سيد مهدي موسوي بدقول بودم!) به عنوان سخنگوي قشر نوجوان (حالا كي تو رو انتخاب كرد!) مي توانم بگويم با ديدن جمعيت جلوي غرفه (به قول دوستم غرفه ي اميرخاني اينا!) وسوسه شدم كه كتاب را بخرم. پس با افتخار (قيمت پشت جلد 5.500 تومان ويژه ي نمايشگاه) پول را دادم و يواشكي توي پلاستيكي انداختم كه همه ي كتابي،از ياوه هاي مد روز (آلن سوكال) تا سه گانه ي نيويورك (سارتر) و كتاب هايي از لكان و روي ماه خداوند… و مجموعه ي شش جلدي تاريخ هنر،صد سال تنهايي، چند كتاب ديگر از ونه گوت و سلينجر و ده ها جلد كتاب ديگر تويش بود.
به اصفهان كه برگشتيم،مادر مكرمه فرمودند فصل امتحانات است و خواندن كتاب خلاف عقل. ما هم دعوتشان (از اون لحاظ) لبيك گفتيم و همه ي كتابها،به جز عبور از مدرنيته و بيوتن را توي مريخ گذاشتيم كه حتي بعد از امتحانها هم دست خودمان بهشان نرسم
به عنوان يك 16ساله، موضوع آمريكا برايم جالب بود؛به خاطر اين كه رماني كه دارم مي نويسم (خبرش را پارسال دادم!اما فكر كنم بازهم بايد بازنويسي كنم) هم تقريبا ربطي به آمريكا دارد. كتاب را كه خواندم با سيلور من شروع شده بود و بعد حرف هايي از كندي. فهميدم اين كتاب حرف هايي براي گفتن دارد!
بيوتن اميرخاني نشان دهنده ي دغدغه هاي يك جانباز پس از جنگ است (كه اگر كسي نفهميد،ما كه فهميديم كه آنتي دوي خرداد هستند اميرخاني جان، تو كل كتاب يك جمله هست كه اين رو من ازش فهميدم...)كه به خاطر عشق به يك آرميتا سر به مانهاتان و غيره و ذلك مي گذارد.
نقطه ي ضعف كتاب عدم شخصيت پردازي به خصوص براي شخصيت آرميتا هست كه خيلي توي ذوق مي زند و ديگر اين كه نويسنده خيلي تلاش نكرده دليل منطقي را براي آمريكا آمدن ارميا بيان كند. نقطه ي ضعف ديگر به نظر من، قسمتي از نقاط پاياني كتاب است،آن جا كه در جنگل مي رود و كمي هم در دادگاه دچار افت و بلافاصله خيز (به قول تجربي ها، ادم!) مي شود.
كتاب نقاط زيبا و دوست داشتني زيادي هم دارد ...آلبالا ليل والا...كه خلاصه اي از آن ها را ذكر مي كنم: ديالوگ ها كه واقعا فوق العاده كار شده اند و مي توانند جاي خالي ضعف اميرخاني در شخصيت پردازي را پر كند. ديالوگ ها واقعا معركه اند. قصه ي فالگير عالي كار شده، آقاي گاورمنت هم كه جاي خود دارد!و از نقاط عالي داستان مي توان به قسمت ايمپاير استيت و صحنه ي فوق درام(!) پول انداختن در دستگاهها ،كار ارميا (كه متاسفانه در چند جا باعث افت و تكراري شدن مي شوند) ، فلاش بك ها به دوران جنگ (و اشاره به قضيه ي قطع نامه!) و همچنين تور آمريكا همراه با آرش هست. مذهبي بازي هاي ارميا فوق العاده دلچسب هستند كه اين مي تواند نشانگر قدرت نويسنده باشد.
به هر حال خيلي خوشحالم كه بيوتن را براي دوبار خواندم و نظرم نسبت به اميرخاني عوض شد.البته دو مصاحبه از در همشهري جوان و شهروند امروز هم خواندم كه عالي بود دغدغه ها (و نه شعارها) يش!
دوم- يك شعر جديد، جايي كه خيابان ها بي اسمند.
قبل از اين كه شعر جديد را بنويسم بايد حتما يك خط توضيح در موردش بنويسم. قسمت انگليسي شعر برداشتيست از شعر Where The Streets Have No Name از گروه U2. عزيزان عنايت داشته باشيد كه اين شعر زاييده ي يك غروب پنج شنبه ي ارديبهشتي است... درضمن،قرار بود اين شعر را به يك نفر (Some One Special!) تقديم كنم كه... از خيرش گذشتم!
تو دریایی ترین کودک که ساعت
و تاريخش برانيد از كمر تا...
به تیک تیک تیکُ تا..طاقت ندارد
زنی -این وقت شب- علاف تنها
شود یزدان تو را هم یار و همراه
ولی مادر تو را زاییده در من
بگو بیشتر کدامیک مرد هستیم
پدر،روح القدس،من یا تهمتن؟
سری می دردتم در وقت باران
در آنجا توپ زردی بند باروت
زند در خلوتی خالی سرم هی
به بارانی شدش در بند تابوت
چو تاریخی که شد بی رحم و غمگین
و هر توپی که رفت داخل،برون کرد
منم تنها، چو توپی سر به گردان
تو هي فرياد آزاديّ و من درد...
تو توپی،رستمی، اسفندیاری
-مني تنها به كنجي پر كشيد و...-
بشوتم قدرتت از حد فزون است
- و از اين مردمان خوبي نديد و...-
بشوتم محکم ای سرویس عالی،
به جا ماند چو من ها پا به جا است
بکش تاریخ گندیده به کنجی
كه تكنيكي به جز اين،ناروا است...
and I'll show you
a place,
where the street
have...
نبينم بارشت،اي مرد غمگين!
که بن بستی بسازم دولت آزاد
تو قرمز روی و من خونین جگر بین
منی تنها به کنجی پر کشید و...
و از این مردمان خوبی ندید و...
و جامي پر ز غم ها سر كشيد و ... ./
سوم- رتبه هاي من! اين من دانش آموز، اين نويسنده ي من و رمان من!
يك جايي خواندم كه من هايتان در نوشته هاتان زياد نشود كه باعث رنجش خاطر مخاطب مي شود . من سعي مي كنم من ها را كم كنم تا اين من كوچك، دچار بزرگ بيني نشود!
امسال توي كلي مسابقه شركت كردم كه مدرسه با توجه به سابقه اي كه از من سراغ دارد،بيشتر شعرهايم را و نوشته هايم را غير قابل انتشار دانست و هيچ جا نفرستاد، البته با تلاش خودم و كمي پاچه خاري امسال توانستم 4تا رتبه بيارم!
رتبه ي اول شعر ناحيه (آزاد)- رتبه ي اول مسابقه ي انشاي نماز در ناحيه- رتبه ي اول مسابقه ي انشاي نماز در استان اصفهان- و رتبه ي اول در مسابقه ي شعر اتحاد ملي و انسجام اسلامي (آن هم من!)در استان و "شايسته ي تقدير" در كشور (شايسته ي تقدير يعني بوق! م.)
دوستان نزديكم و بعضي از عزيزان (به خصوص نفيسه كه خيلي مي تواند كمكم كند ) و همچنين دوست عزيزم امير سيادت (كه قرار است مقاله اش را چند روز ديگر به من بدهد تا توي اين پست بگذارم) و بقيه!خبر دارند كه يك سال است دارم رمان جديدم را مي نويسم. متاسفانه وقفه ي شش ماهه اي از آبان تا بهمن بينش افتاد،كه هيچ چيزي ننوشتم و خوشبختانه باعث شد سراغ چند كتاب ديگر بروم (كتابهاي مذهبي اكثرا ) و توانستم نزديك به شونصد صفحه يادداشت برداري كنم. همين كه تمام شد ،خبرتان مي كنم (البته فكر كنم آنروز بايد اين وبلاگ را حذف كنم، اينطوري باحال تراست!)
چهارم- 30 آ 30 (سياسي!)
توي پست و پست هاي قبلي نوشته هاي سياسيم به دل خيلي ها ننشست و حتي باعث شد چند تا پستهاي قبلم را پاك كنم. همچنين با هجوم دسته جمعي اقوام و معلمان و مسئولين مدرسه شايد!به اين وبلاگ ،اخطارهايي برادرانه گرفتم كه ...( مي كشنت!)
ما هم يك چشم گفتيم و ...
اين هم چند تا سر تيتر،فقط!
- تجاوز به يك دختر دانشجو در دانشگاه زنجان و تحصن دانشجويان اين دانشگاه (و فيلم برداري دانشجوي دختر از استاد!لينك: http://jp.youtube.com/watch?v=y95o5iUJGMU )
- عدم توفيق محمود احمدي نژاد براي ديدار با پاپ و نخست وزير ايتاليا و استقبال سرد از وي در اجلاس فائو
- آيتالله مكارم: درباره مهدويت، جلوي دروغ پردازان را بگيريم
- آغاز طرح جديدي از امنيت اجتماعي و برخورد با فروشندگان لباس هاي غير مجاز(!)و آرايشگران خاطي و نواميس معلوم الحال!
- دستگيري سردار زارعي ،ادعاي برخي از سايت ها مبني بر رابطه ي نامشروع با چند دختر،تكذيب دادگستري،تاييد دادگستري، تكذيب دوباره دادگستري و در آخر سر آزاد كردن او با 50مليون تومان وصيغه و اعلام اين كه:جرم خاصي نداشته!
- كناره گيري هيلاري كلينتون و ادامه ي مبارزات تا 4آبان بين ژنرال مك كين (به قول بچه ها وحشي آمريكايي) و اوباما
- اعتماد:اوباما،مارتين لوتر كينگ قرن جديد!
- اعتماد ملي: اوباما:او با ما نيست!
- اعلام مخالفت با سياست هاي ايران توسط اوباما و جلو افتادن سه درصدي او از مك كين
- مديرسابق حوزه ي علميه قم و نايب رييس جامعه مدرسين: زمان خاتمي گلايه هاي مراجع از دولت كم تر بود
- لاريجاني در گفت و گو با شهروند: ملت تغيير مي خواست(در بيان علت تعويض حداد)
- وارد كردن اتهام از جانب عباس پاليزدار (كه ازاو به عنوان يك فرد وابسته به دولت يعني رايحه ي خوش خدمت نام مي برند) به سوي افرداي چون:آيت الله امامي كاشاني، نعمت زاده، محمد تقي مصباح يزدي(روحاني حامي دولت)،آيت الله مكارم شيرازي،هاشمي رفسنجاني وناطق نوري. و در نهايت دستگيري وي!
- بيرون گذاشتن علي كريمي توسط علي دايي با وجود توصيه هايي از جانب احمدي نژاد و سيد حسن خميني
- دعواي لفظي حجه الاسلام محتشمي پور و مصباح. ايشان خطاب به مردم اصفهان در مورد مصباح فرمودند : متاسفانه امروز افرادي كه مسائل اوليه اسلام را درك نكرده اند ،ايدئولوگ يك جريان تندرو شده اند و هيچ تفاوتي بين فرقه مصباحيه،طالبان و جاهلان صدر اسلام وجود ندارد. سخنان ايشان با بازتابي گسترده در وبلاگ ها و سايت هاي خبري منتشر شد و مورد حمايتي همه جانبه قرار گرفت. ناگفته پيداست كه حمله هايي دور از ادب و انصاف به اين شخصيت بزرگ ديني از بعضي گروههاي تندرو وارد شد.
- سفر آيت الله هاشمي رفسنجاني به عربستان و استقبال بي سابقه ي مسئولان عرب طي اين سه سال گذشته از يك مسئول بلند پايه ي ايراني
- اعلام مساوي بودن مقدار بار ترافيكي در اين تعطيلات خردادي با ترافيك روزهاي اول عيد!!!!!
پنجم- حرف آخر
لطف كنيد شعر را نقد بفرماييد، نقد كنيد ...
--------------------------------------------------------------------------------------
پیوستی بر نوشته، شاید خیلی مهم تر از متن:!
همین حالا دیدم که آقای امیرخانی توی سایتشون، وبلاگ من رو به عنوان یکی از نقدها قرار دادند، خیلی ممنون! http://ermia.ir/contents.aspx?id=104
و دیگر این که می خواستم برید و پست سی و سوم من رو بخونید، این روز ها سالگرد روزهایی هست که برای من خیلی دوست داشتنی هستند، خاطرات دومین حج من:http://3lool.blogfa.com/post-33.aspx
خبر فوری!
امروز متاسفانه باخبر شدم ،آقای منتجب نیا در نبود آقای کروبی، مطالب دروغ و افترا و توهین آمیزی را نسبت به رییس جمهور اعلام کردند.
به عنوان یک اصلاح طلب، این کار را به شدت محکوم می کنم و امید دارم نسل بعدی احزاب ما، فقط رقابت حزبی کنند، نه این که مرتکب معصیت هایی مانند غیبت و دروغ شوند،
در هر صورت ایشان رئیس جمهور هستند و اگر انتقادی دارید،باید به صورت سازنده بیان کنید و نه زننده، و نه دروغ
که خداوند با دروغگویان دشمن است.
امیدوارم این بدعت ها در کارهای سیاسی مملکت از دور بیفتد و انشاا... شاهد حضور عادلانه و مستمر احزاب، برای پایندگی ایران و انقلاب اسلامی باشیم./(می دانم با این حرفهای من مخالفت می کنید، اما راست راست بود)
فکر نمیکردم این وبلاگ بعد از دو هفته جای خودش رو باز کنه ٬اما کرده!
خوشحالم که می بینم چند نفر برای هر مطلبم نظر می دهند ٬بعد از دو هفته ۴۳۸بازدیدکننده دارم و میانگین بازدید کنندگان در هر روز حدود ۴۰نفر می باشد ٫خیلی خوشحالم...
اما -بعضی چیزهاست-که ناراحتم می کند...
نمونه اش همین نظر یک دوست...که فکر نمی کنم تقاضای لینک باکس ٬دلیلی بر دوستیمان باشد!
از من پرسیده ٬حیف نیست این همه وقت میذارید ٬بازدید کننده هاتون کمه؟
و من میگم ٬نه! چون خوشحالم و می دانم کسانی که به وبلاگ من می آیند ٬برای خواندن مطالب می آیند ٬و فعلا ٬همین قدر بس است(که زیاد هم هست!)
دفتر خاطراتم ٬یا هر جایی که در آن چیز می نویسم را چه کسانی می خوانند؟
آیا غیر از برادر کوچک ترم-که بدون اجازه آن را می خواند- کسی دیگر از من چیزی می خواند؟
و تا به حال شده است که زیر هر بر از دفتر خاطراتم ٬نظر بدهند؟
واقعا چه سوالات مسخره ای...
حالا ٬نه من شما را می شناسم ٬و نه شما من را(در این بین شهاب.د و امیر.س و خاله و مادر و چندتا از پسر عموهایم استثنا هستند!به آن ها لینک بدهم؟شاید!)
پس ای یک دوست عزیز!چرا به من می گویی حیف نیست که کسی نمی خواندت؟مگر من عقده ی تعداد بازدید دارم؟
کاش تمامی نظر دهندگان ،مثل پریشان بودند ،و کاش همه ی وبلاگ های مثل وبلاگش ،وبلاگی خلوت ،بدون نظر ،و اگر هم نظری است ،واقعا نظر است!
خیلی خیلی ممنون -پریشان جان
و خیلی ممنون -کسانی که به من سر زده اید
یک شعر از مشیری هم برایتان میگذارم که این روزها -شدیدا! و وحشتناک!-به حال و روز من می خورد:
در دل خسته ام چه می گذرد؟
این چه شوری ست باز در سر من؟
باز از جان من چه می خواهند؟
برگ های سپید دفتر من؟
من به ویرانه های دل چون بودم
روزگاری ست های و هو دارم
شیونی دردناک و روح گداز
بر سر گور آرزو دارم
این خطوط سیاه سر در گم
دل من ،روح من ،روان من است
آنچه ار عشق او رقم زده ام
شیره ی جان تانوان من است
سوز آهم اثر نمی بخشد
دفتری را چرا سیاه کنم؟
شمع بالین مرگ خود باشم
کاهش حود خود نکاه کنم؟
بس کنم این سیاهکاری ،بس!
گرچه دل ناله می کند : "بس نیست"!
برگ های سپید دفتر من!
از شما روسیاه تر کس نیست
مشیری
ا.ح -زندانی سلول ۲۴
پیوست مطلب:برای این پست ،نظر خواهی هست ،ولی جوری دیگر ،خودتان می فهمید...
الدنیا السجن المؤمن.
این اولین یاد داشت من در این وبلاگ است.در مورد اسم وبلاگ ،در وبلاگ قبلی گذاشتم که آخر یک روزی دلیل اسم گذاریم را بگویم ،ولی هیچ وقت نگفتم !حالا هم چون می دانم در هیچ تقویمی روزی به نام (آخر یک روز) پیدا نمی شود ،همین حالا تمامی حرف هایم را می زنم.
همان طور که گفته ام ،من یک زندانی هستم ،و به جرم اولین نفسی که کشیدم ،مرا بدون حضور خودم و بدون مشورت و هماهنگی قبلی به زندان انداختند و به حبس ابد محکوم شدم،
شاید به نوعی شما هم زندانی باشید ،ولی نه دقیقا مثل من ،شاید هم ...نه !نیستید!
تمامی کسانی که می گویند دنیا برایشان شکنجه است،دروغ می گویند ،چون زندانی بودن در این دنیا ،بسیار شیرین می باشد و "باحال ترین اسارتی است که هر نفس کشی می تواند داشته باشد"(!)
ولی در این بین احمق هایی هم هستند که فکر فرار به سرشان می زند...بدبخت ها نمی دانند برای آنانکه از این زندان فرار می کندد،آن پشت خدا برایشان چه مهمانی فراری گرفته است ...
خیالتان راحت،شما را با این کارها ،کاری نباشد ،هر وقت نوبتتان شد و خدا خواست ،مامور آزادیتان ،اجل معلق،خواهد رسید و در سه سوت چنان خداحافظی مشتی خواهید کرد که فرصت شادی پبدا نخواهید کرد!
حالا هم نمی دانم،بستگی دارد به آی کیوی شما،که فهمیدید چرا من زندانیم و شما هم هستید و نه دقیقا مثل من؟،و چرا من در سلول جداگانه از شما افتاده ام؟
سعی کنید خنگ نباشید!