به نام خدا

عاشق نیستم، هیچ وقت هم سعی نکرده ام باشم. حتّی وقتی که از زیر پل بزرگمهر، تا آخرِ پل فردوسی با هم راه می رفتیم. حتی وقتی که اس.ام.اس می زدی که "امروز هم تنیس داری؟" و من جوابت را می دادم ":D " که یعنی بله و بدون این که حتی هم را خبر کنیم، درست ساعت 5 باید روی سکّوی کنار زمین اسکیت می نشستیم و با هم حرف می زدیم.
عاشق نیستم، هیچ وقت هم سعی نکرده ام باشم، امّا به قول خودت، دیوانه ی آن "body language"ت بودم. مثلا وقتی می خواستی بگویی تنیس، دست هایت را شبیه شارون توی هوا تاب می دادی که انگار داری سرویس می زنی؛ یا وقتی ادای معلّم ادبیّاتتان را درمی آوردی، چشم هایت را گشاد می کردی و ابروهایت را تا آخر بالا می دادی -آن قدر که حداقل بیست تا چروک روی پیشانی بیفتد-، بعد همانطور که سعی می کردی خنده ات نگیرد (و من دیوانه ی آن قسمت بودم که "سعی می کردی خنده ات نگیرد") شعرهای فروغ را با صدای معلّم آرامتان می خواندی. بین خودمان بماند، غریبه هم که نیستی، می گفتی که این ها که شعر نیست؛ و وقتی می گفتم شعر یعنی چی ، جواب می دادی: خوب...مثل سعدی و اینا. و دختر! من دیوانه ی آن "اینا"یت بودم. می پرسیدم خوب پس اگر کتاب فروغ، شعر نیست، پس چیست؟ و فکر کنم برای اوّلین بار در عمرت با فکر حرف زدی (که من می مردم برای آن بی فکریت) و گفتی: توهمات یک شاعر خوشحال! و آنقدر خندیدم که ترسیدی. هنوز هم که یاد آنروز می افتم خنده ام می گیرد.
عاشق نیستم، هیچ وقت هم سعی نکرده ام باشم، چون حالم به هم میخورد از این ژست های بی منطق، که مثلا عاشق ها از خودشان در می آورند. برای همین وقتی که گذاشتی و رفتی، یک قطره اشک هم نریختم. به جان خودم، حتّی یکی. آن روزها کتاب های جان کریستوفر را می خواندم به گمانم.
عاشق نیستم، نبوده ام و هیچ وقت سعی نکرده ام باشم. چون از همان روز که آمدیم خانه تان و مادرت گفت بروید با هم بازی کنید (و هم من و هم تو خنده مان را بلعیدیم)می دیدیم آن روز را که وقتی کنار هم روی صندلی های سنگی پارک نشستیم، همان ها که در پاییز همیشه ی خدا خیسند و تو یک مهم نیست می گویی و رویش می نشینی و من هم(و میز وسطش جای شطرنج دارند و حداقل من یکی که ندیده ام تاحالا کسی رویشان شطرنج بازی کند) و تو برعکس همیشه اصلا توی فاز گریه و دیگه به این جام رسیده و حرف های مسخرت (که فکر می کردی بزرگت می کند، و من می مردم برای آن فکر کردنت) نبودی و همه اش می خندیدی. پرسیدم چیزی شده؟ که گفتی نه! و گفتم از چشم هایت پیداست (دروغ می گفتم، توی چشم هایت هیچ وقت، هیچ چیز پیدا نبود؛ چون عینک داشتی. و پشت عینکت، که همیشه ی خدا نورهای چراغ روبه رویت را نشان می داد، هیچ وقت چشم هایت پیدا نبود) و به چشم هایت (که این بار اتّفاقا پیدا بود) خیره شدم و تو هم؛ که بغضت ترکید و با کودکانه ترین صدایی که از تو شنیدم گفتی: داریم میریم! و همین طور گریه کردی و من هم تند تند دستمال می دادم. (و اصلا فکر نمی کردی مردم دارند ما را چطوری نگاه می کنند! و من دیوانه ی همین فکر نکردن هایت بودم) گفتم کجا و جوابی دادی که هر چیزی به ذهنم می رسید، به جز آن کلمه ی لعنتی: آمریکا!
و وقتی که یک هفته بعد مادرم گفت می دانستی خانم دکتر (....) و خانواده شان دارن میرن .... و من پریدم وسط حرفش و گفتم: آمریکا! و مادرم هم بنده خدا از تعجب خشکش زد: از کجا می دانستی؟ گفتم خودتان گفته بودید.
نمی دانم بعد مرداد، آن مرداد لعنتی گذاشتی و رفتی؛ و من این وبلاگ را ساختم و آدرسش را دادم به تو سر زدی یا نه. یا اصلا آن کاغذ نوشته ی آخریم را هنوز داری یا نه. یا مثلا از ترس این که پدری، مادری کسی بفهمد؛ سرسری توی همان زمین اسکیت خواندی و بعد انداختیش رفت. نمی دانم کجایی، راستش را بخواهی هنوز درست نمی دانم آمریکا کجاست، و من احمق را بگو که از تو نه آدرسی و نه شماره ای و نه هیچ چیز دیگری از تو نگرفتم (و هنوز هم که هنوز است مشترک مورد نظر قبلیم، در دسترس نیست). من از تو دیوانه تر، بی فکر تر، و احمق تر بودم که وقتی وسط تمرین تنیس، آمدی پشت فنس های زمین و همین طوری دست هایت را بی هوا تکان دادی، من حتّی دست هم تکان ندادم (چون به خیال خودم فراموشت کرده بودم!) ، و هی دست هایت را بازتر و بسته تر کردی و داد زدی افشین؛ که همه ی افشین های خیابان آبشار رویشان را طرف تو کردند، الّا من. و من خدا خدا می کردم دیگر حرف دیگری نزنی و بروی پی کارت؛ که تو همان جا روی تپّه ی چمنی( زیر مجسمه ی آن پسری که در حال دویدن است) نشستی و یک ربع مرا نگاه می کردی و من هم زیر چشمی تو را. بعد کوله پشتیت را انداختی و رفتی (هنوز هم کوله ام را دارم! وقتی که چین بودیم با هم، با هم از یک مغازه خریدیم. و تو خر بازی در آوردی و جلوی چشم برادر کوچکم، توی ناینجینگ رئود، کیف را برداشتی و گفتی: قشنگه افشین؟ و علی هم با تعجّب تو را نگاه می کرد که این دختر همکار مادرش، مگر با برادرش هم همکار است! و من گفتم : آره! بازهم داره؟ و بردی و نشانم دادی و من هم یکی عین همان را خریدم!) بعد کوله پشتیت را انداختی و رفتی و ...
و من وقتی اوّلین ای-میل را از امیلی گرفتم، فکر کردم امیلی همان تو هستی؛ و تقریبا درست فکر کرده بودم؛ امیلی همکلاسیت بود. فکر نکن نمی فهمم، دخترم! اگر فارسی یادت نرفته توی این یکسال و نیم، دو سال؛ بگو WELLESLY خوش می گذرد؟
عاشق نیستم، هیچ وقت سعی نکرده ام هم که باشم. این ها را نوشتم برای تو، که بدانی هنوز منتظرت هستم، منتظرت تا وقتی که برگردی.
هنوز از ساعت 5تا پنج و ربع ،پنج روی سکّوهای زمین اسکیت می نشینم
هنوز هم امتحان کانون می دهم
هنوز از مادرم گاهی می پرسم که از خانم دکتر (......) چه خبر؟ و مادرم می گوید : هیچی...! راستی چی شده هی حال آن ها را می پرسی؟ و من مثلا دلیل می آورم: عکس های چین را می دیدم!
هنوز هم جمعه شب ها، این بار نه پیاده که با دوچرخه، از زیر پل بزرگمهر تا پل فردوسی را رکاب می زنم
هنوز هم پنج شنبه های آخر ماه، ساعت پنج عصر جلسه ی شعر می روم
هنوز هم ،طوری که بقیه نفهمند، به فنس های زمین تنیس زل می زنم
و چشم هایم همین طور اطراف را می گردند؛ شاید که پیدایت کنند!
عاشق نیستم، هیچ وقت سعی نکرده ام هم که عاشق باشم. این ها را نوشتم برای تو، برای تو تا که بدانی هنوز منتظرت هستم...
برای تو که دیوانه ی آن نفهمی هایت هستم...
برای تو که هنوز... توی که هنوووووووز منتظرت هستم!
Now:
روی دست های خود، دلش جان داد
(پیرمردی که مخچه اش بی رحم
می شکید) در برابرش یک قبر...
منجمد (سیب مشتعل از فهم)
پوچ آمد به نظّرش همه چیز
(سمفونیدش صدای خیس ضبط
گوش او دروازه و دلش سد شد...)
ناگهان توهّمی بی ربط
-به خیالش پیامبر شده بود-
"من همانم که بودنت دادم"
-به خیالش خدا صدایش زد-
"نور دل، من تفکّرت دادم"
پیر مرد چون "دکارت" می خندید
مرگ دختر، شدش بهانه ی او
در سبد سیب های بی مورد
(چه خدای؟چه شد نشانه ای او؟)
Flash Back:
...ناگهان دو چشم غمگینش
صحنه ای را نظاره گر شده بود
دختری با سبد-که خالی بود-
بر درختی، کنار آن یک رود
می سماعید، نه !ولی انگار
داشت برِ آن درخت،سیب می چید
میوه هایی که بر زمین بودند
چون ستاره به کهکشان می دید
با نگاهی که از ته چاه بود
چشم سنگش به روی ماه افتاد
(...در سبد، سیب های بی مورد)
سیب سرخی درون چاه افتاد...
-می شکم
پس...
همان خودم
هستم
می شکم
پس
کسی...
خودم این جاست!
...
Now:
پدری چشم های غمگینش
پر بغض های بی حدش شده بود
بعد چندین و چند سال ایمان
وقف چشم های مرتَدش شده بود
---------------------------------
دوستان عزیز!
ببخشید که خیلی وقت است نبوده ام و خیلی وقت است به روز نشده ام، پست قبلی را هم خیلی خبر رسانی نکردم. فکر نکنم وقت کنم این را هم خبر رسانی کنم!
به هر حال لطفا شعر را نقد بفرمایید، خیلی خیلی ممنون
پیوست مهم تر از متن: پساخاله ی محترممان هم در مورد دانش/گاهشان مقاله نوشته، حتما بخوانید.