نمی دانم چه شد ، چرا ، که رفت...
۱)میخواستم که امروز ،یک شعر تازه بنویسم از خودم ، که ساعت ۱۲ به موبایلم پیام رسید که :"ديروز با تو بودم، ديروز ناگهان رفت
در يك كلام كوتاه:
قيصر به آسمان رفت" ...
۲) استاد ! همه همین را می گویند ، اما دیگر نیست ،حالا که بشنود...
که بخواند پیام آقای خاتمی را ،مسجد جامعی را ،به مناسبت درگذشتش،
نیست که ببنید مشفق كاشاني، فاطمه راكعي، سهيل محمودي، محمدرضا عبدالملكيان و حسام الدین سراج را در مراسمش ، نیست که ببیند که ...
شعر زیر از ابولفضل زرویی نصر آباد :
درد، درد، درد، درد
در وجود گرم و مهربان مرد
خانه كرد
مرد مهربان از اين هواي سرد
خسته بود
درد را بهانه كرد
***
آه، آه، آه، آه
باز هم صداي زنگ و بغض تلخ صبحگاه:
- اي دريغ آن كه رفت ...
- اي دريغ ما ، دريغ مهر و ماه
دوستان نيمه راه
***
رود، رود، رود، رود
رود گريه جماعت كبود
در فراق آن كه رفت
در عزاي آن كه بود
"دير ماندهام در اين سرا... " ولي شما، عزيز
"ناگهان چه قدر زود..."
انتهاي پيام/
حیف! قیصر نیست که این شعر را خوانش کند!
۳) و یادم می آید ،این شعر را در وبلاگ خاله ام ،۳ماه پیش از امین پور:
...ای روزهای خوب که در راهید!
ای جاده های گمشده در مه
ای روزهای سخت ادامه
از پشت لحظه ها به درآیید!
ای روز آفتابی
ای مثل چشمهای خدا آبی
ای روز آمدن
ای مثل روز ، آمدنت روشن
این روزها که می گذرد ، هر روز
در انتظار آمدنت هستم
اما
با من بگو که آیا
من نیز
در روزگار آمدنت
هستم؟!...
۴)
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!
۵)
تسلیت می گویم ،به تمامی شما ،
به تمامی شما دوستان شاعر ، و دوستداران شعر
۶)
حرف های ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظۀ عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!
۷)
ناگهان چقدر زود دیر می شود...
ادامه (در ۱۳ آبان٬ روز جهانی مبارزه با استکبار جهانی!)
باید تسلیت می گفتم و گفتم ٬هم از طرف خودم و هم از طرف حوزه ی هنری اصفهان عزیز(که نگفتم!)
خواستم یک شعر بگذارم٬ همان روز خبر را شنیدم (و ناراحت شدم)به علت فضای شعری نمی گذاشتم هم بهتر بود
حیف ! شاعران با هم رفتند ٬آن شاعر ایرانی در لندن٬ و الوند ٬و حالا هم قیصر که پاشنه ی کفشش را بر کشید و رفت...
بودن یا نبودنت مهم نیست،سوال فلسفی نپرس!
منم آن دلتنگ خیابان چهل و هشت*،از زندگیم نپرس!
کارم شده صبح تا شب علاف گشتن،خندیدن به مردم
که چقدر مسخره هستید،آقای محترم،نماینده ی مردم!
خواب و خوراکم شده...بهتر از همیشه،نگران من نباش
نشو دایه ی مهربانتر از دایی،بر زخمم هی نمک نپاش
"شنیده ام کار و بارت حسابی گرفته" می خندی؟
وقتی که ببینی حساب بانکیم، آن وقت می فهمی...
که تو میشوی عروسکی "خالی" دردستم
و بعد آن هم دهانت را...وحشیانه می خندم
آن وقت تو را بر تخت خود محکم...
که حالا بخند اگر میتوانی بخند ای دختر
و جیغ بزن (اگر توانستی) تو باید آبروی مرا ببری!
زجر می کشمت، بمیر٬ تو عروسک منی!
* این دلتنگی من ٬ربطی به سالینجر ندارد ٬اصلا!
شاید شعر ... نقدم کن لطفا!
به خاطر فشار های که خودم به خودم ٬ یک نفر به خودم ٬خودم به یک نفر ٬ و یک نفر به همان یک نفر وارد می کنیم ٬می خواهم از زندگی خودم هم بنویسم!
اما این کار خیلی خز شده!(شاعران محترم ٬دوستان ادبیاتی ٬و به خصوص آقایی که با لپ تاپ آقای موسوی ٬مشغول نظاره ی این صفحه هستند٬ به خصوص اگر در هیستوری جناب موسوی رفته باشد٬ آن دزد محترم!به هر حال خیلی معذرت از لحن حرف زدنم!) پس تصمیم گرفتم نوآوری کنم ٬کل نو آوری هم که میتوانستم بکنم این بود که به زبان بیگانه بنویسم(نغود بالله)
به وبلاگ این خاله ی ما ٬ که واقعا پسا خاله است(وبلاگ ای روزهای خوب)٬ سر بزنید٬ گفتم پست مدرن است٬ چون که در این دوره زمانه ٬کلاسیک بودن خودش بزرگترین پست مدرنیسم است.
۱...۲... ۳... امتحان می کنیم!
Part one)the end
Yesterday ,when my Tennis class gave out, I came out and waited for my dad, to come and bring me home. My class lied in at about 10 ,but I waited 'till (about) 11(I meant 11 at night!), at time even bighorn were sleeping, but I was STILL awaked (I have to write something about movies and books, Awake and Slippage!), okay, I went home by myself ,without taking any taxi(come one, it that straggly point , how should I find a taxi? you can't find anything there, except bighorn),in the way to my home, I went to a telephone booth and tried to call home (I do have cell phone, it was in home!), okay! A لهقم was talking there! I waited there, but he felt in love with that booth, so I made a bad noise(sorry…I had to, and don't think bad! The voice wasn't as bad as you thing, I meant I only shout! )then he afraid and left! Hopefully I dialed , no one didn't hang up... SO, I continued my was to home, at 12, I received home, and I saw the light are went out, okay, no way, I turned key and came into to home, I saw my dad's auto there, so I surprised ,I thought maybe… no! It couldn't be true at all, I walked to the door, at when I entered , I saw… EVERY ONE WHERE SLEPT! Oh! How important I am for my family! I'm surviving and going without, in this position, HELP!